تبليغاتX
سلام دات کام
سلام دات کام
منبع تفریح و سرگرمی همراه با ادرس سایت های اختصاصی هنرمندان
چهارشنبه 1385/05/04
مرد سبز
روزي، روزگاري پسركي بود به نام لوك. لوك از زندگي در آپارتمان خسته شده بود. يكي از روزهاي زمستان، لوك از پنجره آپارتمانشان به بيرون نگاه كرد و ديد كه تمام دنيا خاكستري است. خيابان، پياده‌روز، ساختمان‌هاي اطراف، آسمان و خلاصه هر چه كه مي‌ديد، همه و همه خاكستري بود. هيچ كدام از چيزهايي كه او مي‌ديد، تغيير نكرده بود. هميشه همين طور بود. اما اين اولين باري بود كه لوك متوجه آن شده بود. از آن گذشته تمام گلدان‌هاي پشت پنجره آپارتمان‌ها هم خالي بودند.
آن روز صبح، سر صبحانه، پدر لوك خودش را پشت صفحه‌هاي روزنامه خاكستري پنهان كرد. مادرش آرد قهوه‌اي سريل را توي كاسه سفيد ريخت اما همين كه به آن شير اضافه كرد، رنگ شير قهوه‌ايِ خاكستري شد.
لوك از مادرش پرسيد: «مادر چرا ما روي ميزمان گل‌هاي مصنوعي مي‌گذاريم؟»
مادرش پاسخ داد: «براي اين كه گل‌هاي مصنوعي هرگز خشك نمي‌شوند. به علاوه مراقبت از آنها هم ساده است.»
لوك انگشتانش را دراز كرد، و به يكي از برگ‌هاي زبرِ سبز و خاكستري مصنوعي دست زد و به فكر فرو رفت.
آن روز لوك و مادرش به خريد رفتند. آنها اتومبيلشان را در پاركينگي چند طبقه پارك كردند و به سوي فروشگاه بزرگ راه افتادند. همچنان كه براي گذشتن از خيابان، پشت چراغ قرمز ايستاده بودند، اتوبوس‌ها، وانت‌ها، اتومبيل‌ها و كاميون‌ها بسرعت و سر و صدا كنان از جلو آن دو مي‌گذشتند. در شكافي نزديك چراغ راهنمايي، درختي كهنسال و خشكيده ديده مي‌شد. لوك دوبار به درخت نگاه كرد اما آنچه را كه مي‌ديد، باور نمي‌كرد.
چهره مردي مثل پوست خود درخت، زبر و پر گره، او را تماشا مي‌كرد. موهاي مرد از شاخ و برگ درخت درست شده بود و از دهان و گوش‌هايش هم برگ‌هاي ديگري بيرون زده بود. مرد نگاه خشمگيني داشت و لوك از ديدن او به وحشت افتاد. او آهسته گفت: «مادر، نگاه كن!» اما در همان حال چراغ سبز شد و مادر او را به آن طرف خيابان برد. وقتي لوك برگشت تا نگاه ديگري به درخت بيندازد، روي تنه درخت جز گلسنگي كثيف، چيز ديگري نديد.
آن دو وارد فروشگاه بزرگ شدند. مادر فهرست خريدش را بيرون آورد و اخمهايش را در هم كشيد. لوك چرخ دستي را به جلو هل مي‌داد و مادر قوطي‌ها و شيشه‌هاي گوناگون مواد غذايي را داخل آن مي‌چيد. وقتي آن دو به بخش سبزي‌هاي فروشگاه رسيدند، مادر بسته‌اي گوجه فرنگي، بسته‌اي قارچ و پس از آن بسته‌اي كاهو برداشت. لوك به كلمي كه در پاكتي پلاستيكي بسته بندي شده بود، نگاه مي‌كرد كه كلم چشمكي به او زد. او حيرت‌زده به چهره‌اي كه توي برگ‌هاي سبز و درهم فرو رفته كلم مي‌ديد، خيره شد. آنگاه آهسته گفت: «مادر، نگاه كن!» چهره مردي توي بوته كلم! چهره‌اي سبز!»
مادر گفت: «لوك، دست از خلبازي بردار.»
لوك كه ترسيده بود، پافشاري كرد: «ولي مادر، من مي‌بينمش.»
مادر پرسيد: «كي را مي‌بيني، لوك؟»
لوك گفت: «مرد سبز را. به اين كلم نگاه كن!»
مادر كلم را برداشت و نگاه تمسخرآميزي به او انداخت و گفت: «لوك، اين فقط كلم است و براي اين كه به تو ثابت كنم، امشب آن را گوشت بره مي‌خوريم.» سپس آن را به داخل چرخ دستي انداخت. وقتي لوك دوباره به كلم نگاه كرد نشاني از چهره در آن نديد.
در راه برگشت به خانه لوك كاملاً ساكت بود. او از اين كه مبادا دوباره چهره مرد سبز را ببيند، مي‌ترسيد به اطراف نگاه كند. اما اصلاً چرا مي‌بايست اين همه بترسد؟ چهره كاملاً دوستانه بود. گويي مي‌خواست با او حرف بزند. ناگهان احساس كرد دلش مي‌خواهد چهره را باز هم ببيند. همچنان كه با اتومبيل به سرعت مي‌گذشتند، لوك به درختان، پرچين‌ها و نرده‌هاي كنار جاده نگاه مي‌كرد. او مرد سبز را نديد اما براي نخستين بار توجهش به چيزهاي ديگر جلب شد. او پل روگذري را در آن دور دست‌ها ديد. اتومبيل‌ها مثل مورچه‌هايي كه بر پشت فيلي حركت كنند از بالاي پل مي‌گذشتند. لوك آپارتمان‌هايي را كه جايي براي بازي بچه‌ها در آنها نبود، مي‌ديد. او مراكز خريد بسيار بزرگي را مي‌ديد كه روزگاري كشتزارهاي سبز و خرمي بودند. تمام آنچه لوك مي‌ديد، زشت بودند.
لوك از مادرش پرسيد: «مادر، چرا اين همه فروشگاه و پاركينگ و جاده مي‌سازند؟»
مادر آهي كشيد و گفت: «كي مي‌داند؟»
لوك با صداي بلند گفت: «ولي يكي بايد بداند!»
مادر همچنان كه براي اتومبيل جلوييش بوق مي‌زد، گفت:‌ «خوب، دليلش پيشرفت است، نه؟»
لوك اخمهايش را در هم كشيد. دليلي منطقي به نظر نمي‌آمد.
پشت ساختمان آپارتماني آنها چندين باغچه ديده مي‌شد، اما هيچ كس، ديگر در آنها چيزي نمي‌كاشت. لوك كه داشت در بردن آنچه خريده بودند به مادرش كمك مي‌كرد، ناگهان ايستاد.كنار مسير او بوته‌اي خودرو روييده بود. لوك مرد سبز را دوباهر ديد! اما اين بار چهره مرد آشكارا به او لبخند مي‌زد، انگار به او مي‌گفت: «اين دفعه غافلگيرت كردم!»
لوك به سوي او رفت.
- اين برگها جلو نفس كشيدنت را نمي‌گيرند؟»
چهره سبز گفت: «نه فقط حرف زدن را برايم مشكل مي‌كنند!»
مادر داد زد: « لوك! عجله كن. اين قدر هم با خودت حرف نزن.»
- مادر من با خودم حرف نمي‌زنم، بياد خودت ببين! باز هم همان چهره سبز! بيا اينجا.
مادر ناشكيبا گفت: «اين يكي از آن بوته‌هاي قديمي است.»
توي خانه مادر لوك از او خواست تا ميز چاي رابچيند.
- لوك، برو آن بشقاب بزرگ گلسرحي را هم بياور.
لوك به سمت گنجه رفت و باز روي چوب قهوه‌اي رنگ آنجا هم همان چهره‌اي را كه از برگ‌ها درست شده بود، ديد.
لوك آرام از او پرسيد: «چرا تعقيبم مي‌كني؟»
صدايي از درون مغز او زمزمه كرد: «صبر كن.»
آن شب لوك در خواب مي‌ديد كه دنبال مرد سبز مي‌گردد. اما هرچه مي‌گشت او را نمي‌يافت. لوك نوميد كنار جاده نشست و زد زير گريه. اما همين كه به زير پايش نگاه كرد ناگهان سيمان شكاف برداشت. اندكي بعد شكاف ديگري ظاهر شد و پس از آن دوباره سيمان شكاف ديگري برداشت.
مثل زلزله بود، زمين در برابر چشمان او از هم شكاف بر مي‌داشت. آنگاه ساقه‌اي خزنده و به دنبال آن ساقه‌هاي سبز بسياري، يكي پس از ديگري، از لابلاي شكاف بيرون آمدند. لوك چشمي سبز و چهره‌اي سبز كه شاخه‌هايي از دهان آن بيرون مي‌ريختند، ديد. سپس مرد سبز، تمامي بدنش را از درون شكاف جاده بيرون كشيد و دستش را دراز كرد.
با من بيا.

                                             

لوك احساس كرد هرگز در سراسر همرش اين چنين خوشحال و راضي نبوده است. اما در همين هنگام از خواب بيدار شد.
صبح روز بعد خورشيد مي‌درخشيد. لوك براي بازي از آپارتمان خارج شد اما بچه‌هاي ديگر را توي خيابان نديد. او در اطراف پرسه مي‌زد كه ناگهان متوجه شكافي در ديوار سيماني شد. از ميان شكاف، راه باريكي ديده مي‌شد. دو طرف شكاف را پرچين پوشانده بود. لوك پيش از آن آنجا را نديده بود. او از ميان شكاف گذشت و خودش را در كنار انباري قديمي كه رنگ‌هاي سبز ديواره آن طبله كرده بود، يافت. اما ديگر از ديدن چهره حيرت نكرد.
لوك خوشحال گفت: "سلام مرد سبز! راستي چرا فقط من تو را مي‌بينم؟ چرا كس ديگري تو را نمي‌بيند؟"
صدايي گفت: "ولي، من هم او را مي‌بينم!"
لوك از جا پريد. از توي پنجره گَرد گرفته انبار، صورتي گِرد و گلگون به او خيره شده بود. صورت لحظه‌اي ناپديد شد و بعد يكي در را باز كرد. توي در عجيب‌ترين پيرزني كه ديده بود، ايستاده بود. پير زن كلاهي زرد و كهنه با گل سرخي روي آن به سر و پيراهني صورتي با ژاكتي آبي كمرنگ و دامني سرشار از رنگ‌هاي رنگين كمان، به تن داشت. پير زن چكمه‌هايي سرخ رنگ به پا و بيلي در دست داشت.
- سلام، اسم من ليلي است.
- سلام، من هم لوك هستم.
دست‌هاي ليلي مثل پوست درخت زبر بود.
لوك متوجه شد آن دو در جايي مثل باغچه ايستاده‌اند.
ليلي پرسيد: "از باغچه من خوشت مي‌آيد؟ مرد سبز كمكم كرد.

سيب زميني‌ها، هويج‌ها و شلغم‌هاي من دارند در مي‌آيند. به زودي نخودها، لوبياها و كدو خورشتي‌ها و به دنبال آنها هم تا دلت بخواهد گل‌هاي قشنگ، سبز خواهند كرد! نگاه كن!" و به زمين اشاره كرد. لوك دور تا دور خود جوانه‌هايي كه سر از خاك بيرون مي‌آوردند، ديد. احساس كرد چيزي در درونش مي‌شكفد، انگار چيزي در وجود او نيز جوانه مي‌زد.
لوك پرسيد: "ولي اين مرد سبز كيست؟"
ليلي روي نيمكتي كنار در انباري نشست. لوك هم كنار او نشست.
- مرد سبز، كهنسال‌ترين جان و روان جهان است. فكر مي‌كنم او حتي پيش از پيدايش كوه‌ها و درياها هم اينجا بوده است. او درختان، گل‌ها، غله‌ها، دانه‌ها، جنگل‌ها و ...و... آه، او به تنهايي تمام رُستني‌هاست. هر گياهي به واسطه او مي‌رويد.
لوك پرسيد: "پس چرا گاهي اين قدر ترشرو به نظر مي‌رسد؟"
ليلي گفت: "براي اين كه مردم سعي مي‌كنند او را فراموش كنند! به دور و برت نگاه كن و به ساختمان‌هاي خاكستري و بلند و به جاده‌هاي دور دست اشاره كرد و آهي كشيد. سپس ادامه داد: اما حيرت انگيز اين است كه مرد سبز هرگز اينجا را ترك نكرده است. او سالهاي سال است كه اينجاست!"
لوك پرسيد: "چرا هر كجا كه مي‌روم او را مي‌بينم.

چرا فقط به چشم من مي‌آيد؟"
ليلي گفت: "من هم وقتي به سن تو بودم او را مي‌ديدم. اما اين مال خيلي وقت‌ها پيش از اين است. در آن هنگام خيلي‌ها، خيلي چيزها در باره او مي‌دانستند. اما همچنان كه سنم بالا رفت، اوضاع هم تغيير كرد. مردم درخت‌ها را قطع كردند و به جاي آنها خانه و جاده و فروشگاه ساختند و هيچ كس هم احساس نگراني نكرد. بنابراين فكر مي‌كنم مرد سبز هم به زير زمين رفت. انگار حالا ديگر فقط به چشم كساني مي‌آيد كه فكر مي‌كند كمكش خواهند كرد. لوك، او اين بار تو را برگزيده است."
لوك پرسيد: "ولي چه كاري از دست من ساخته است؟"
ليلي ايستاد و يك دستش را دراز كرد. سپس با دست ديگرش در انبار را گشود و پيروزمندانه گفت: "بفرماييد! هر چه بخواهيد اينجاست!"
لوك از حيرت دهانش باز ماند. داخل انباري با قفسه‌هايي كه دور تا دور آن را گرفته بودند، خيلي بزرگتر از آن بود كه از بيرون به نظر مي‌رسيد. توي قفسه‌ها بسته‌هاي دانه، كيسه‌هاي پياز گياهان، سيني‌هايي پر از جوانه‌هاي تازه از خاك درآمده، انبوه گلدان‌هاي سفالي خالي يا گلدان‌هايي كه درون آنها گل كاشته شده بود، ديده مي‌شد. علاوه بر آنها توي قفسه‌ها انواع بيلچه، سه شاخه، نخ سبز، قيچي، آبپاش و كيسه كود، نيز وجود داشت. لوك نفس عميقي كشيد. هوا بوي گرما و خاك و رويش مي‌داد.
ليلي گفت: "بايد دست به كار شويم."
اندكي بعد ليلي و لوك آرام به سوي آپارتمان‌ها باز گشتند. ليلي فرقوني پر از دانه‌ها، پيازهاي گياهان و وسايل باغباني را هل مي‌داد. او نگاهي به باغچه‌هاي خشك و خالي از گياه انداخت و سري تكان داد.
لوك لبخندي زد و گفت: "به زودي همه را آباد مي‌كنيم." دست‌هاي لوك كثيف شده بودند و كمرش درد مي‌كرد با اين همه بسيار راضي و خشنود بود. او از پله‌ها به سرعت بالا دويد، ماجرا را براي پدر ومادرش تعريف كرد ودوباره از ساختمان بيرون دويد. وقتي لوك پيش ليلي برگشت او ديگر مشغول كندن شده بود. ساكنان آپارتمان‌ها از پشت پنجره‌هايشان حيرت‌زده به بيرون نگاه مي‌كردند.
سرانجام پدر و مادر لوك طاقت نياوردند. آنها از آپارتمانشان پايين آمدند و مشغول كمك شدند. طولي نكشيد كه رديف‌هاي كوچك بسياري كه در انتهاي هر كدام پاكت‌هايي از دانه‌هاي گياهان ديده مي‌شد، آماده شد.
ليلي گفت: دانه‌ها به زودي رشد خواهند كرد. وقتي ديگران ببينند كه باغچه شما چقدر قشنگ است، آنها هم دست به كار خواهند شد. صبر كن، حالا مي‌بيني. طولي نمي‌كشد كه تمام باغچه سبز خواهد شد.
مادر لوك گفت: "خيلي خوب است كه آدم توي خانه‌اش گل واقعي داشته باشد."
پدر لوك هم گفت: "يادم است وقتي بچه بودم به جاي اين سبزي‌هاي بسته‌بندي شده فروشگاه‌هاي بزرگ، هميشه از ميوه‌ها و سبزي‌هاي تازه استفاده مي‌كرديم. چقدر هم خوشمزه بودند."
پس از آن همگي براي صرف چاي به آپارتمان رفتند. وقتي لوك از آن بالا با گل‌هاي سرخي كه كاشته بودند، نگاه كرد، چشمش به چشم ليلي افتاد و چشمكي به او زد. ليلي آهسته گفت: "قبل از خواب آخرين جايي را كه بايد گلكاري كني، فراموش نكن."
لوك پيش از خواب، پنجره اتاقش را باز كرد، مقداري خاك در گلدان خالي پشت آن ريخت و مقداري تخم گل نيز در آن پاشيد. آنگاه آهسته گفت: "يعني سبز مي‌كني؟"
هنگامي كه لوك آرام آرام به خوابي خوش فرو مي‌رفت بوي خاك، برگ‌هاي شاداب و گل‌ها را هم احساس مي‌كرد.
خورشيد بامدادي با پرتوهاي سبز و طلايي خود اتاق لوك را روشن كردند. هنگامي كه او از جا برخاست از شدت شادي نفسش بند آمد. گلدان بزرگ و چوبي پشت پنجره او پر از گل‌هاي بلند زرد و سرخ و سفيد و آبي بود. گل‌ها در نسيم بامدادي سرو برگشان را تكان مي‌دادند. ساقه‌هاي رونده نيلوفرها، همانند موهاي سبز، دور تا دور پنجره را گرفته و با برگ‌هاي خود آن را پوشانده بودند.
لوك فريادي از شادي كشيد و گفت: "خداي من! اينها گل‌هايي است كه من كاشتم؟"
آنگاه صداي مرد سبز را شنيد.
- همين طور است، لوك! به من اعتماد كن، تو مي‌تواني اوضاع را عوض كني!


ادامه مطلب

لینک نوشته| نوشته شده در ساعت 8:11 AM توسط : الهام